شمارهٔ ۱۰
ا اثیر اخسیکتی
0
Altın Yaprak
در عشق تو یک کار مرا ساز و نسق نیست
خون می خورم از غصه و سامان نطق نیست
آمد به فذلک ز غمت دفتر عمرم
گر مابقی ای هست به جز یک دو ورق نیست
چشمم مه رخسار تو را باز مبیناد
گر در شب هجران تو چشمم چو شفق نیست
در مملکت درد نشان می ندهد کس
یک کار که از عشق تو بی ساز و نسق نیست
خلق از تو چو نیلوفر تا حلق درآبند
وز شرم تو را بر گل رخسار عرق نیست
ما نیز رضای تو گزیدیم چو کس را
بر هرچه هوای تو کند زهره دق نیست
کی دید اثیر از تو وفا خاصه که امروز
در قالب عالم ز وفا هیچ رمق نیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş