شمارهٔ ۱۱۱
ا اثیر اخسیکتی
0
Altın Yaprak
دوش با دوست محاکات به جان می کردم
نکته را راه به هنجار زیان می کردم
غیرت عشق چنان پرده همی داشت که من
نقش اسرار ز خود نیز نهان می کردم
چون جهان نزل جنان بود من از پیروزی
منزل همت از آن سوی جهان می کردم
نظر از هرچه فلک دید زمین می خواندم
خرد از هرچه خبر داشت عیان می کردم
تامرا بو که هم از من بخرد یار به هیچ
سود و سرمایه بر آن بیع زیان می کردم
به حروفی که همی بست سر حلقه درج
خاتم غیب در انگشت بیان می کردم
او چو خورشید مرا کان گهر کردی و من
دامن او صدف گوهر کان می کردم
تا به آماج رسد تیر سحر یعنی آه
گاه تیر از قد خود گاه کمان می کردم
دم بدادند مرا دام طرازان حواس
زآنکه پرواز نه در اوج مکان می کردم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş