شمارهٔ ۱۳۳
ا اثیر اخسیکتی
0
Altın Yaprak
می روم از غم عشق تو چنان بی خبرم
که ندانم به کجا یا به چه اندیشه درم
همچو روی تو همه کار من آراسته بود
وه که چون موی تو اکنون همه زیر و زبرم
تیغ هجران تو گر زخم چنین خواهد زد
هیچ شک نیست کزین واقعه من جان نبرم
این منم کز بر تو دور شدم شرمم باد
چه کنم عاجز فرمان قضا و قدرم
بخت خوش داشت به هر روز وصال غم تو
تا ز شب های فراق تو چه آید به سرم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş