شمارهٔ ۱۳۲
ا اثیر اخسیکتی
0
Altın Yaprak
به هر کژم که نهی نقش خویش می بینم
نه آن حریفم لیکن که مهره برچینم
گرفت دستخوشم عشوه وصال تو لیک
به دست نامد خوش خوش ز پای ننشینم
بر آن دلم که نبینم به چشم روی صلاح
که من صلاح دل خود در این نمی بینم
به خون خانم تر می کند غمت شمیشر
نکرده خشک نمد زین زعارت و تینم
اگر به تیغ دو رویت سخن رود با من
متاب روی که در روی می شود اینم
اثیر رفت و شبی با تو کام تلخ نکرد
به لب رسید در این غصه جان شیرینم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş