شمارهٔ ۱۴۷
ا اثیر اخسیکتی
0
Altın Yaprak
داد دلم نمی دهد زلف ستم پرست تو
دست تظلم ای پسر در که زنم ز دست تو
بس که ز راه عربده در دل هوشیار من
تیر تمام کش کشد نرگس نیم مست تو
از تو شکسته ام چو گل تابه کی ای مه چگل
در حق من شکسته دل هر نفسی شکست تو
گه به امید خوانده ام گه به عتاب رانده ام
بر در دل بمانده ام عاجز و پای بست تو
زنده بلی بلی زنم نام نهاد دشمنم
بس که بلی همی زنم در عقب الست تو
خواسته ام به دست آن با تو که خنجر اجل
هم به نشاندم ز سر آرزوی نشست تو
بو که شبی جدا کند طالع من رها کند
میل سوی وفا کند طبع جفاپرست تو
کام اثیر در جهان باد جهان به کام تو
دولت تند رام تو چرخ بلند پست تو
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş