شمارهٔ ۱۴۸
ا اثیر اخسیکتی
0
Altın Yaprak
ای شکرخای شده گوش از تو
رخ ماه آمده شب پوش از تو
از لطافت چو خیالی که شبی
پر نکرده ست کس آغوش از تو
شام را غالیه در زلف ز توست
ماه را غاشیه بر دوش از تو
ملک سلطان سپرم گر ببرم
به دو بوسه من مدهوش از تو
سبز پوشان فلک مست شدند
موی مشکین ز بر و دوش از تو
چون تو ساقی شدی ام ساغر گفت
کآب حیوان ز من و نوش از تو
گریه می زد چو سخن می گفتی
عقل در بارگه گوش از تو
چون فروماند دل و هوش اثیر
عاریت خواست دل و هوش از تو
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş