شمارهٔ ۱۶۰
ا اثیر اخسیکتی
0
Altın Yaprak
دیدی چگونه ما را بگذاشتی و رفتی
بی موجبی دل از ما برداشتی و رفتی
بس عهدها که کردم بس وعده ها که دادی
وان ماجرا نرفته انگاشتی و رفتی
راهی ست بر گشادم خوش خوش به چشم کردن
تا روی درکشیدی از آشتی و رفتی
رخ در سفر نهادی ناگاه عالمی را
چون زلف خود پریشان بگذاشتی و رفتی
گفتی تو را بدارم چون جان و دیده بنشین
گفتم چگونه داری ناداشتی و رفتی
چشمم که آب خوردی از روی گل عذارت
ناگه به خار هجران انباشتی و رفتی
تخمی است هجر رویت بارش هلاک جانم
تا خود چگونه روید تو کاشتی و رفتی
در دام جز اثیرت تر دامنی دو بودند
او را به دست ایشان بگذاشتی و رفتی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş