شمارهٔ ۱۶۱
ا اثیر اخسیکتی
0
Altın Yaprak
والله که به بی باکی ناموس جهان بردی
حقا که به چالاکی آرام روان بردی
آورد بر این زلفت چون کان می گردون
رو رو که بدان چوگان گوی از همگان بردی
جان بود که می گفتم بند سر زلفینش
رغم من مسکین را هم دست بدان بردی
تا خود سر زلفینت بگشوده همی بینم
هین ای دل زندانی بگریز که جان بردی
دشنام دهان از من چون بر گذری گویم
یارب من و آن کاخر نامم به زبان بردی
کم بار دهی بازم بر درگه بار خود
این رسم چنین دانم زان تنگ دهان بردی
گفتی فره ات ندهم صد نقش گر آوردی
و آخر به سبکدستی چیزی ز میان بردی
در هر سخنی پیچم در تو چو یقین دیدم
روی از تو نه پیچانم بر من چو گمان بردی
گفتی که اثیر از ما در صبر گریز آری
حال رمه دانستم چون نام شبان بردی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş