شمارهٔ ۱۶۷

ا اثیر اخسیکتی
0 金の葉
تو که از درد سری آه کنی چه حدیثی سر این راه کنی شمع آن مجلس اگر زانکه تویی کشته ناگشته چرا آه کنی افسری برنهدت عشق چو نای گر سر مرتبه کوتاه کنی چه در این خانه اگر مات شوی خویشتن بر دو جهان جاه کنی بی سر و پای همی تاز به چرخ بو که رخ در رخ آن ماه کنی نعره زن درشب هجران چو خروس خفته ای را مگر آگاه کنی پای بر تارک خود نه چو اثیر تا گذر بر فلک جاه کنی

この詩の翻訳を追加する ·

この詩を評価する

まだ評価がありません

星に触れて1から10で評価してください

コメント

コメントするにはログインが必要です。

ログイン

この詩にはまだコメントがありません。最初の一人になってください。

よりよい読書のために Cookie を使っています。あなたのデータは GDPR とトルコの個人データ保護法に従って扱われます。どの Cookie を許すかはいつでも変えられます。