شمارهٔ ۱۶۷
ف فتحعلیشاه
0
Altın Yaprak
با غیر همراه آمدی از وصل به هجران تو
صد بار بر دل به ود درد تو از درمان تو
بر دل اگر خنجر زنی بر دیده گر تیر جفا
آگه نگردم بس که شد چشم و دلم حیران تو
عید تو هر سالی شود کشت انتظار کشتنم
خواهم که هر روز و شبی جانم شود قربان تو
گر تیغ بر فرقم زنی هر روز آیی از درم
باور مکن تا زنده ام پیچم سر از فرمان تو
هر روز در می خانه ها بشکسته ام پیمانه ها
ساقی بده پیمانه ای نشکسته ام پیمان تو
خواهی چو از من بگذری از بهر قتل دیگران
خواهم که از من مگذری دست من و دامان تو
سرهای جمله سروران غلتان به میدانت چو گو
اما نباشد هر سری زیبنده چوگان تو
لطفی نما زخمی بکن بر روی زخم کاریم
خواهم که باشد روز و شب در سینه ام پیکان تو
کردی نکردی یک زمان قطع نظر از دشمنان
گفتی نگفتی جان من هرگز چه شد خاقان تو
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş