شمارهٔ ۱۸۶
ا اثیر اخسیکتی
0
Altın Yaprak
سوزی است مرا در دل دانی که چه سان سوزی
سوزی که وجود من بر باد دهد روزی
در هم زده کار من چون خط معمایی
سر گم شده حال من چون نکته مرموزی
چون شاخ پر از آتش می نالم و می سوزم
دیده قدح اشکی دل مجمر پرسوزی
گویند که با آن دل شاد است فلان نی نی
چون شاد توان بودن در دست غم اندوزی
خوش خوش ندب عمرم شد باخته با او
خصلی ننهادستم روزی ز دل افروزی
دریای غمش گشتم تا کس نخرید از من
با ننگ چنان قربان ده عید به نوروزی
پیران خرد بر وی سی سال سبق خوانده
در مکتب عشق اکنون طفلی است نوآموزی
زان دوست عجب دارم کو گفت اثیرا دل
ای مرد کدامین دل خصمی است جفاتوزی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş