شمارهٔ ۲۴
ا اثیر اخسیکتی
0
Altın Yaprak
نهاد طبع لطیفت چه گوهری است کزو
هزار دریا در لحظه یی همی زاید
روان بمجلس مانوس او بیاراید
بصر بطلعت میمون او بیاساید
خرد چسان کمر عشق برمیان بندد
عروس فکرت او چون نقاب بگشاید
بر اسب فکرت چون رای او سوار شود
ز نفس ناقه گوی کمال برباید
بیادگار ز من شعر خواست بیتی چند
نوشتم ار چه از آن بهترک همی باید
در اینمقام خرده خرده یی همی گیرد
که از حلاوت آن جان همی بیفزاید
کران نباشد غواص در بحر سخن
صدف بساحل عمان برد نکو ناید
ولیک از سر آن در گذشتم از پی آن
همی گذر نتوان کرد از آنچه فرماید
ستوده خاطر فرمانبر اثیرالدین
چو آتشی است که آب حیات ازاوزاید
در خزانه علم است فکرتش گویی
که هر زمان بکلید کلام بگشاید
هزار کوکب معنی ز چرخ خاطر او
بنفس ناطقه هر لحظه روی بنماید
بلطف طبع ز روی کرم مرا بستود
از آنکه طبع کرم از کرم بیاساید
چو بنگریدم دروی زنکته های بدیع
مرا چه گفت خرد نظم ازاین نمط باید
زشرق شمع مرا فکرت آفتابی شد
کز آسمان خرد میغ جهل بزداید
هم از بحار غم فضل او بباغ دلم
نمیرسید کز او روح نامی افزاید
کنون ز شاخ هنر طوبیی بشد بالم
شکار نکته ز شاهین نظم برباید
عجب نباشد اگر در برم بسوی عدن
که جزو جزو سوی کل خویش بگراید
یقین بدان که بمعیار علم کیل سخن
خرد بسنجد هرکس که باد پیماید
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş