شمارهٔ ۸۱
ا اثیر اخسیکتی
0
Altın Yaprak
باز دل در عشق رایی می زند
سنگ بر قفل بلایی می زند
از ملامت پشت دستی می خورد
بر سلامت پشت پایی می زند
تار اشکم بسته بر قد چو چنگ
خارج پرده نوایی می زند
زیر من زار است ترسم بگسلد
زانکه او بر نیم نایی می زند
عذر دارد گر ز من بیگانه شد
راه مهر آشنایی می زند
دست حکم او قوی کن تا به قهر
طبع سرکش را قفایی می زند
مطربی جستی درین نه طاق و بس
گرچه گه گه هوی و هایی می زند
بر سر افتاد از جهان نقد اثیر
هم چنان در کان روایی می زند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş