شمارهٔ ۸۱
آ آذر بیگدلی
0
Altın Yaprak
مطرب امشب ناله سر کرده است نایی می زند
در میان ناله حرف آشنایی می زند
خدمت دیرین من بین ورنه در آغاز عشق
هرکه را بینی دم از مهر و وفایی می زند
نو گرفتار است دل از اضطراب او مرنج
صید در آغاز بستن دست و پایی می زند
بوالعجب آب و هوایی دارد این بستان سرا
بر سر یک شاخ هر مرغی نوایی می زند
حسرت زخم دگر از خنجرت دارد اگر
کشته تیغ تو حرف خونبهایی می زند
وادی گمگشتگان عشق را خضریم ما
هرکه ره گم می کند ما را صدایی می زند
باز امشب آن سگ کو هم نشین آذر است
خسروی لاف محبت با گدایی می زند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş