شمارهٔ ۱۹۸

ا امیر معزی نیشابوری
0 Altın Yaprak
بر فتح همی دور کند گنبد دوار بر سعد همی سیرکند کوکب سیار وین را اثر آن است که بر لشکر غزنین گشتند مظفر سپه شاه جهاندار آن طایفه را کرد همی تعبیه حاسد وین طایفه را ساخت همی تعبیه دادار بیهوده بود تعبیه حاسد مقهور جایی که بود تعبیه واحد قهار چون خصم فرستاد ز غزنین به در بست با کوکبه و پیل یکی لشکر جرار آشوب صف میمنه شان تا حد کابل آسیب تف مسیره شان تا در قزدار چون نار فروزنده و سوزنده شد امروز شمشیر سپاه ملک اندر صف پیکار آن لشکر انبوه چو از پل بگذشتند دیدند پس و پیش همه آب و همه نار کردند ره حزم رها از فزع و بیم چه حاجب و چه میر و چه سرهنگ و چه سالار کرد و عرب و غزنوی و خلخ و هندو گشتند سراسیمه و مخذول به یکبار یک جوق شده کشته و یک خیل گریزان یک فوج شده غرقه و یک قوم گرفتار از خون روان وز تن افکنده به هم بر صحرا همه وادی شد و هامون همه کهسار گفتی که بر آن قوم همی طایر منحوس چون طیر ابابیل زند سنگ به منقار نشگفت که مقهور شد آن لشکر مخذول مقهور شود لشکر سلطان ستمکار از ناحیه سند کنون تا به در هند بس کس که از این رنج به دردست و به تیمار بس زن که کنون بر پسر و شوی و برادر جون مویه گر از درد همی مویه کند زار بس ناز که شد محنت و بس نام که شد ننگ بس لاف که شد خجلت و بس فخر که شد عار اندر عرب و در عجم آثار فتوح است از سنجر خصم افکن و از حیدر کرار معبود چنان خواست که از حیدر و سنجر تا حشر بود در عرب و در عجم آثار ای شاه جهاندار جهانداری و شاهی از فر تو دارد شرف و قیمت و مقدار تاجست ز فرمان تو بر تارک شاهان طوق است زاحسان تو برگردن احرار هرکس که مقرست به یزدان و پیمبر دادست به پیروزی و اقبال تو اقرار گر خصم سپه کرد همه کار تبه کرد تا آینه ملک سیه کرد به زنگار او نیست سزاوار به ملک پدر و جد از دست تو شاه است بدان ملک سزاوار بنشیند و از نام و خطاب تو به غزنین هم خطبه بیاراید و هم سکه و دینار هر مه متواتر کند از زر و جواهر پیلان سبکبار به حمل تو گرانبار آوردن آن گنج کنون بر تو شد آسان وز پیش تو شد بر دگران مشکل و دشوار اسلاف تو را چون نشد این کار میسر دانند بزرگان که نه خردست چنین کار تو شاه ملوک و ملک شاه نشانی وین است همه ساله تو را سیرت و کردار هرچند که گفتار ز کردار فزون است کردار تو در ملک فزون است ز گفتار کس چون تو نبودست ز شاهان گذشته هر چند که خوانیم همی قصه و اخبار بخت عدو از دولت بیدار تو خفته است وقت است که گوییم زهی دولت بیدار هر خصم که از کین و خلاف تو سرافراشت گردون علم دولت او کرد نگونسار هر شهر که آن را رسد از کین تو آسیب خالی بود آن شهر ز دیار و ز طیار با کین تو گویی به هوا و به زمین بر آرام نگیرند نه طیار و نه دیار این فتح نخستین به همه حال دلیل است بر ملک بی اندازه و بر نعمت بسیار گویند چو پالیز نکو خواهد بودن آید اثرش برگله از پیش پدیدار تا زردکند روی چو پخته شود آبی تا کفته کند پوست چو پر دانه شود نار اعدای تو را باد کفیده شده و زرد جون نار و چو آبی همه ساله دل و رخسار

Bu şiire çeviri ekle ·

Bu şiiri puanla

Henüz puan verilmemiş

Yıldıza dokunarak 1–10 arası puan ver

Yorumlar

Yorum yapmak için giriş yapmalısın.

Giriş yap

Bu şiire henüz yorum yapılmamış. İlk sen ol.

Sana daha iyi bir okuma deneyimi sunabilmek için sitemizde çerez kullanıyoruz. Kişisel verilerin KVKK ve GDPR kapsamında işlenir; hangi çerezlere izin verdiğini dilediğin zaman değiştirebilirsin.