غزل شمارهٔ ۱۸۳
ا انوری ابیوردی
0
Altın Yaprak
تا رنگ مهر از رخ روشن گرفته ام
بی رنگ او ببین که چه شیون گرفته ام
دریای من غذای دل تنگ من شدست
دریای کشتیی که به سوزن گرفته ام
آهن دلا دلم ز فراق تو بشکند
کو را به دست صبر در آهن گرفته ام
یک روز دامن تو بگیرم که چند شب
در تو به اشک خویش به دامن گرفته ام
تا خود مرا ز بهر تو بودست دوستی
زان بی تو خویشتن را دشمن گرفته ام
ترسم که جان من کم من گیرد از جهان
کز جمله جهان کم جان من گرفته ام
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş