شمارهٔ ۴۲۱ - در طلب سرکه و آبکامه
ا انوری ابیوردی
0
Altın Yaprak
ای حکم ترا قضای یزدان
داده چو قدر گشادنامه
تو عمده ملکی و ممالک
لوحست و کفایت تو خامه
در خاک نهاده آب و آتش
پیش سخط تو بارنامه
در جنب کفت سیاه کامه است
حاشا فلک کبود جامه
آن شب که در آن جناب میمون
با عیش چنان مع الغرامه
در حجر گک نصیر خباز
بودیم چه خاصه و چه عامه
از چنگ خیال پر سماتی
وز باده دماغ پر شمامه
بر دست چپم یگانه ای بود
در کسوت جبه و عمامه
او را بطلب بگو چه کردی
ما را بدو وعده شادکامه
در آتش صبر چند باشم
ساکن چو سمندر و نعامه
این قصه چنین بر آب منویس
هم سرکه بده هم آبکامه
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş