شمارهٔ ۴۲۱
س سلیم تهرانی
0
Altın Yaprak
آنکه در پیری می عشرت به ساغر می کند
در کنار بام مستی چون کبوتر می کند
گفتگوی مردم دیوانه دارد تازگی
تا سخن سر می کند صد کس قلم سر می کند
از حقارت ننگرند اهل نظر سوی کسی
مور را آیینه ام نسبت به جوهر می کند
همچو نیکان می توان شد بخت اگر یاری کند
قطره را امیدوار از خویش گوهر می کند
خود به خود گردد مهیا حسن را اسباب ناز
مرغ دیبا بالش او را پر از پر می کند
وادی سرگشتگی هم خالی از همچشم نیست
گردباد از رشک مجنون خاک بر سر می کند
آسمان همچون حباب از جوش اشک من سلیم
برده سر در آب تا باز از کجا برمی کند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş