شمارهٔ ۸۹
ع عارف قزوینی
0
Altın Yaprak
آتش الهی آنکه بیفتد میان دل
نابود همچو دود شود دودمان دل
مانند خاندان گل از صرصر خزان
هستی به باد داده شود خانمان دل
احوال دل مپرس که خون ریزد از قلم
وقتی که می رسم سر شرح بیان دل
با اینکه کرده خاک نشینم سر درست
مشکل برم به گور ز دست زبان دل
رسوا شدم ز دست دل آن سان که هر که را
بینی حدیث من بود و داستان دل
از من بریده الفت و با سگ گرفته خوی
دل مهربان به سگ شده سگ پاسبان دل
چشمم ندیده روی خوشی در تمام عمر
بدبخت دیده ای که بود دیده بان دل
افتاده در کمند خم طره ای به دام
از آشیان عقاب بلندآشیان دل
دل را به طره تو سپردم ترا به حق
هرجا که هست جان تو ای دوست جان دل
دیگر به چشم خویش نیم مطمین از آنک
برداشت پرده از سر سر نهان دل
شد اشک محرم دل و از راه دوستی
راه بهانه داد کف دشمنان دل
خوبان یک از هزار ز تحصیل درس عشق
بیرون نیامدند خوش از امتحان دل
گر لامکان و خانه به دوشم ترا چه غم
کاندر جوار جوانی و وندر مکان دل
یار ار نشان عارف بی نام از تو خواست
برگو به آن نشان که گرفتی نشان دل
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş