شمارهٔ ۴ - بلای هجر
ع عارف قزوینی
0
Altın Yaprak
بلای هجر تو تنها همان برای من است
چه جرم رفت که یک عمر این جزای من است
من این که قیمت وصل تو را ندانستم
فراق آنچه به من می کند سزای من است
برای خاطر بیگانگان نپرسد کاین
غریب از وطن آواره آشنای من است
بریز خونم و اندیشه از حساب مکن
به حشر دیدن روی تو خون بهای من است
مرا ز روی نکو منع کی توان کردن
که این معالجه درد بی دوای من است
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş