شمارهٔ ۴ - نکنم اگر چاره
ع عارف قزوینی
0
Altın Yaprak
نکنم اگر چاره دل هرجایی را
نتوانم تن ندهم رسوایی را
نرود مرا از سر سودایت بیرون
اگرش بکوبی تو سر سودایی را
همه شب من اختر شمرم کی گردد صبح
مه من چه دانی تو غم تنهایی را
چه خوش است اگر دیده رخ دلبر بیند
نبود جز این فایده ای بینایی را
چه قیامت است این که تو در قامت داری
بنگر به دنبالت عجب غوغایی را
به چمن بکن جلوه که تا سرو آموزد
ز قد تو ای سرو روان رعنایی را
نه چو وامقی همچون من گیتی دیده است
نه نشان دهد چرخ چو تو عذرایی را
همه جا غم عشق تو رفت و باز آمد
چو ندید خوش تر ز دلم مأوایی را
تو جهان پر از شهد سخن کردی عارف
ز تو طوطی آموخته شکرخایی را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş