شمارهٔ ۸۰ - نمونهای از غزلیات عارف شادروان
ع عارف قزوینی
0
Altın Yaprak
زان سبو دوش که در میکده ساقی بر دوش
داشت جامی زدم امشب خوشم از نشیه دوش
از بناگوش تو با برگ گلم حرفی رفت
که خود آن حرف به گوش تو رسد گوش به گوش
می گذارم قدم ناز تو را بر سر و چشم
بار دوش سر دوشت کشم از دوش به دوش
همچو مرغ قفس از دام گرفتاری رست
تا که زلف سیهت زد به دلم چون قره قوش
چند در پرده و بی پرده بری دل یک بار
یا که از رخ بفکن برقع و یا چهره بپوش
چشم مست تو شکیبایی هشیاران برد
این سیه مست ندانم که کی آید سر هوش
دور و نزدیک نمی ماند به جا خشک و تری
آتش دل اگر از دیده نمی گشت خموش
چاک کن پیرهن از پنجه ز ناخن بخراش
سینه ای را که ز جوش تو بیفتد ز خروش
گر جهان تنگ گرفته است به من سخت مگیر
که به خود باز بود جای تو در هر آغوش
جامه خانه به دوشی نبرازد به کسی
این قبا دوخته شد بهر من خانه به دوش
دیدمش غرق خرافات گذشت از من شیخ
کفر می ریخت به موی تو قسم از سر و روش
عارف از تعزیه گردانی گردون این بس
شهریار غزل او گشت و تو گشتی خزپوش
حکمیت ز دو کس خواسته در این دو غزل
او ز شیدوش من از حضرت عیسی سروش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş