شمارهٔ ۱۱۴۰
آ آشفتهٔ شیرازی
0
Altın Yaprak
در عاشقی گشتم زبون ای کاش دل خون می شدی
عقلم ز سر کردی برون ای کاش مجنون می شدی
ای عشق عالم سوز من وی برق جان افروز من
آتش زدی چون نی به جان ای کاش بیرون می شدی
می خواست با سبحه به دل زاهد کند زنار من
ای دل نکردی این عمل حقا که مغبون می شدی
ای لؤلؤ بحرین دل بی جا چه ریزی از بصر
گر مانده بودی در صدف تو در مکنون می شدی
از عقل و دین بیگانه ام سودایی و دیوانه ام
آشفته این شور جنون ای کاش افزون می شدی
قاصد چو آمد سوی تو آهسته رفتم همرهش
گفتم مبر نامم برش زیرا که محزون می شدی
تا حالت زار مرا دانی که چون شد از غمت
ای کاش در زلف بتی چون خویش مفتون می شدی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş