شمارهٔ ۱۱۴۱
آ آشفتهٔ شیرازی
0
Altın Yaprak
الا ای که داری طمع پادشایی
نیایی چرا بر در دل گدایی
از این چار گوهر چه دیدی حکیما
بجز تندی و پستی و بد هوایی
زاوراق دفتر چه خواندی معلم
بآتش بسوز این کتاب ریایی
بدل طرح کردند اکسیر اعظم
که خاک در دل کند کیمیایی
نه هردل بود مخزن گنج حکمت
نه هر دل در او تافت نور خدایی
دل جوی بیگانه از دین و دانش
دلی جو که با عشق کرد آشنایی
شکسته دلی خسته مستمندی
که درمان نخواهد بجز بی دوایی
از آن دل مراد دل خویشتن جوی
که دستت بگیرد به بی دست و پایی
زدوران گرت عقده ای مانده در دل
بود گریه مفتاح مشگل گشایی
چه عشق است آشفته عشقی که ایزد
کند وصف الکبریاء و ردایی
کجا بار باشد بگلزار عشقت
زدام هوس تا نیابی رهایی
بسر داری ار شوق گلگشت جانان
تو ایمرغ جان از قفس کن جدایی
دلا خون شو از غم که خون است اول
در آخر شود نافه مشک ختایی
نه ای نی که پیوسته نالی بمحفل
نوا عاشقان را بود بی نوایی
وصی نبی اصل شاخ ولایت
علی زینت مسند کبریایی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş