شمارهٔ ۱۲۴۲
آ آشفتهٔ شیرازی
0
Altın Yaprak
اگرچه ماه عبادت تو ای مه رجبی
بیا بیا که مرا اصل مایه طربی
بیار بوسه از آن لب به روزه دار وصال
خوش است روزه گشودن به شرع از رطبی
کنند با همه آلایش ار کرامت ها
عجب مدار ز عشاق کار بوالعجبی
مرا حیات میسر نمی شود بی تو
که همچو روح روانم تو در رگ عصبی
مسبب است خدا لیک لازم است اسباب
حیات مرده دلان را تو ساقیا سببی
اگر ز رنگ بود اصل دوده ات ای خال
به چشم دیده ور از زنگیان مه نسبی
گهی به عقده راس و ذنب فتد گر خور
تو آفتاب به هر مه به عقده ذنبی
مرا ز زلف و بناگوش توست صبح و مسا
جز این به کشور عشاق نیست روز و شبی
طبیب حسن علاجش کند به عنابی
مریض عشق که دارد ز هجر تاب و تبی
حکیم بود به وهم گمان که یار ز لطف
به حل مسیله جزء برگشود لبی
بگیر طره ساقی که تار خوشدلی است
ز شیخ دیده ای آشفته گر غم و تعبی
تویی که ساقی مستان و دست یزدانی
امام هر عجم و پیشوای هر عربی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş