شمارهٔ ۱۶۹
آ آشفتهٔ شیرازی
0
Altın Yaprak
جز عشق کسی را بدرون سلطنتی نیست
مغشوق تر از ملک دلم مملکتی نیست
جبریل کجا دم زند از رتبه عاشق
کو را بجز از بام فلک منزلتی نیست
ذات همه کس را بصفت می نشناسد
زان ذات چگویم که برنگ صفتی نیست
هان جهد کن و کسوت جان گیر زجانان
کاین جامه جسمت بجز از عاریتی نیست
اغیار هم از خوان عطایش برد انعام
با هیچکسش نیست که خود مرحمتی نیست
کی معرفت شاهد معنی کند ادراک
آن شخص که در خویشتنش معرفتی نیست
خاصیت درمان دهدت درد محبت
خوش باش باین داغ که بیخاصیتی نیست
سلطان زپی مصلحت ملک کند خون
درویش بود آن که پی مصلحتی نیست
بر کشته هر کس دیتی شرع نویسد
جز کشته عشقت که بجز تودیتی نیست
عشق تو مرا تربیت از حب علی داد
آشفته به از این بجهان تربیتی نیست
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş