شمارهٔ ۱۷
آ آشفتهٔ شیرازی
0
Altın Yaprak
از شوق گل رویت رفتم به گلستان ها
همرنگ رخت یک گل نشکفته به بستان ها
از خار جفا بلبل مجروح ببوی گل
گلچین به طرب از گل انباشته دامان ها
با نوگل بستانی بلبل به نواخوانی
من یاد تو می کردم با ناله و افغان ها
یاقوت لب لعلت تا در کف غیر افتاد
من ریختم از حسرت از دیده چه مرجان ها
تا کرده کنار از من آن گوهر یکدانه
از اشک روان دیده دید است چه طوفان ها
هستند گواه من دستان خضاب از خون
کان سنگدلان خونم خوردند به دستان ها
تا از حشم لیلی شاید که نشان یابم
مجنون صفتم هرروز در طوف بیابان ها
کی حال دلم دانی در حلقه گیسویش
ای آنکه نگردیدی گوی خم چوگان ها
آن دل که پریشانست از زلف پریشانی
حاشا که برآساید از سنبل و ریحان ها
گر ترک کماندارت در قصد دل ما نیست
هر سوز مژه در کف دارد ز چه پیکان ها
از زلف پریشانت صد سلسله آشفته
وز چاک گریبانت صد چاک گریبان ها
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş