شمارهٔ ۱۹۳
آ آشفتهٔ شیرازی
0
Altın Yaprak
از این آتش که عشقت در من افروخت
سمندر سوختن را از من آموخت
زند هندو از آن خود را بر آتش
که از عکس تو آن آتش برافروخت
بلی این آتش از سودای عشقست
که او هم شمع و هم پروانه را سوخت
نثار گوهر یکدانه ای کرد
گهرهایی که بحر دیده اندوخت
سراپا آتشم آشفته چون شمع
مرا تا کسوت عشقش به تن دوخت
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş