شمارهٔ ۳۲۷
آ آشفتهٔ شیرازی
0
Altın Yaprak
امشب دل دیوانه غوغای دگر دارد
کان دلبر هر جایی رخ جای دگر دارد
نی راست نوایی نو کافزوده بسر شورم
با نایی بزم عشق خود نای دگر دارد
عاشق بملامت ماند عاقل بسلامت رفت
هر صاحب فتوایی خود رای دگر دارد
مجنون دل من بیجا لیلا طلبد از حی
کان لیلی مجنون سوز صحرای دگر دارد
نه گلبن بستانست نه سرو گلستانست
او راست دگر رنگی بالای دگر دارد
در کعبه و بتخانه جستیم نشان از او
مأوا نبود او را مأوای دگر دارد
عاشق نه پی عقبی است نه در طلب دنیا
عقبای دگر جوید دنیای دگر دارد
غواص مپیما بحر بیهوده ببوی در
کان در گرانمایه دریای دگر دارد
در کشور دل ای عقل نوبت مزن و بگذر
کاین ملک خراب آباد دارای دگر دارد
عشقست بدل سلطاتن عشقست شه امکان
کز عرش برین برتر مأوای دگر دارد
گر هفت بود آبا و رچار بود مادر
آن زاده نور حق آبای دگر دارد
ای عالم یونانی وصفش تونمیدانی
این علم دگر باشد دانای دگر دارد
تا زلف پریشانش در دست که افتاده
کامشب سر آشفته سودای دگر دارد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş