شمارهٔ ۳۳۲
آ آشفتهٔ شیرازی
0
Altın Yaprak
کالای جان نه چیزی ست کش سرسری توان داد
یا دل که هر دم او را بر دلبری توان داد
حق جوی همچو حلاج تا سر به دار بازی
ورنه به پای هر خس کی خود سری توان داد
خود در طلب میازار یوسف بجو به بازار
کاندر بهای حسنش مشت زری توان داد
ما بسملیم از عشق کو یار سیم ساعد
کز شوق خنجر او خود خنجری توان داد
خاریم ما در این باغ چون عشق تربیت کرد
از آبیاری او لابد بری توان داد
ساقی تو صاف داری خامند این حریفان
خیز و بجو حریفی کش ساغری توان داد
مرغ دلم به دامت جانا چو خانه زاد است
او را ز نوک پیکان بال و پری توان داد
ویران سرای دل را دادی به خیل غمزه
ملکی بود گر آباد بر لشکری توان داد
دادی به ترک چشمت از چه حکومت دل
کی کشور مسلمان بر کافری توان داد
جز مصطفی و آلش کس در جهان ندیدم
کاندر نثار مدحش شعر تری توان داد
آشفته مدح خوان شد یارب به حیدر و آل
از هشت باب خلدت او را دری توان داد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş