شمارهٔ ۳۳۱
آ آشفتهٔ شیرازی
0
Altın Yaprak
یادم از آن لب شیرین شکر بار آمد
طوطی ناطقه ام باز بگفتار آمد
حیرتی داشتم از بستن زنار مغان
یادم از حلقه آنزلف چو زنار آمد
پرتو عشق بدان حمله به تغیر لباس
گه گلستان شد و گه نور و گهی نار آمد
گاه زاهد شد و محراب عبادت بگزید
گاه ساقی شد و در خانه خمار آمد
گه فلاطون شد و بنشست بخم سالی چند
گاه فارابی و با نغمه مزمار آمد
گاه بی پرده چو خورشید بعالم تابید
گه نهان از نظر خلق پریوار آمد
سخن زلف تو تا برد سخن چین در چین
بوی خون صبحدم از نافه تاتار آمد
یار بیرنگ بود نقش مخالف بگذار
آن نه یاراست که در پرده پندار آمد
دور دیگر بزن ایساقی دوران در بزم
تا بگویم که چه بر سبحه و زنار آمد
تار شد روز جهان پرده کش ایشمع ازل
ارنی گوی شدم نوبت دیدار آمد
بحقیقت بشکافند اگر پرده غیب
کی کسی غیر علی محرم اسرار آمد
هر چه آشفته بدیوان ازل سنجیدم
طلعتش مطلع دیباچه انوار آمد
هفت دوزخ بکشد ذره از حب علی
این چه اکسیر که یک قطره به قنطار آمد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş