شمارهٔ ۳۴۶
آ آشفتهٔ شیرازی
0
Altın Yaprak
نیمه شب آن مه چو از حجاب برآمد
عقل گمان کرد کآفتاب برآمد
کاوش مژگان چنان به سینه اثر کرد
کز گل قبرم پر عقاب برآمد
تا که گریزند مهر و ماه چو خفاش
پرده بیفکند و از نقاب برآمد
جوش زنان ریخت می ز چشم صراحی
آتش افروخته از آب برآمد
من پی قاتل دوان به شهر که ناگاه
ساعد سیمین به خون خضاب برآمد
باد به یک سو فکند زلف سیاهش
برق جهان سوز از سحاب برآمد
سیخ کبابش به دست بود و بیفکند
دود دل من چو از کباب برآمد
تازه جوانی ز سحر غمزه جهان سوخت
الحذر از جان شیخ و شاب برآمد
گو به فلاطون خم نشین که سحرگاه
صد خمم از جرعه شراب برآمد
خواب حرام است و فتنه آمده بیدار
ترک سیه مست من ز خواب برآمد
نوبت سلطان غیب صاحب عصر است
شحنه عدلش به احتساب برآمد
محتسب از حکم اوست خسرو ایران
زآن که جوان بخت و کامیاب برآمد
خاک شد آشفته لیک طایر روحش
گرد در او بام بوتراب برآمد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş