شمارهٔ ۳۵۶
آ آشفتهٔ شیرازی
0
Altın Yaprak
خامه تا نقش تو مصور کرد
عشق بر حسن تو نماز آورد
همچو شیطان رجیم شد زازل
هر که بر خاک پات سجده نکرد
با تو زهر مذاب شیرین است
بی تو قند و شکر نشاید خورد
صدف بحر صنع را نازم
کاینچنین گوهر ثمین پرورد
گر زخار مژه نیندیشی
دیده فرشی براه تو گسترد
همه دلها گریخت در مویت
چشم مست تو بسکه عربد کرد
روی دلدار کی عیان بینی
تا نخیزی تو از میان چون گرد
قول ناصح چو باد و عشق آتش
آتشم کی زبان گردد سرد
آدمی کاو نه دوستدار علیست
آدمی روست نی زنست و نه مرد
طایف کعبه بی ولای علی
گو بگرد مقام و رکن مگرد
دل آشفته راست درد دوا
گو بمیرد طبیب از این درد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş