شمارهٔ ۳۷۰
آ آشفتهٔ شیرازی
0
Altın Yaprak
عاشقی را کز لب لعلی شرابش می دهند
از دل بریان خود لابد کبابش می دهند
هر دلی کاو چنگ زد در تار زلف مهوشان
گوشمال از دست ها همچون ربابش می دهند
هرکه گستاخانه ارنی گوی شد در طور عشق
لن ترانی چون کلیم آخر جوابش می دهد
حبذا نقشی که بندد خامه بیرنگ عشق
همچو چشم من ثباتی اندر آبش می دهند
عاشقان تا باز نشناسند خون خود به حشر
در سرانگشت بتان رنگ خضابش می دهند
ذره ای کاندر هوای مهر رویت رقص کرد
حکم بر تسخیر ماه و آفتابش می دهند
هر کرا در کف بود خاک در پیر مغان
می ستانند و به منت زر نابش می دهند
هرکه باشد حب حیدر در دل او بی حساب
ایمنی از پرسش روز حسابش می دهند
جا کند آشفته وش هرکس به کوی مرتضی
کسی ستاند گر بهشت هشت بابش می دهند
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş