شمارهٔ ۳۹۹
آ آشفتهٔ شیرازی
0
Altın Yaprak
تا رود جان از تن ما می رود
داند این معنی به عمدا می رود
دل نگیرد بعد از این اینجا قرار
دلبرش هرجا هست آنجا می رود
خار دیبا ترسمش بر پا رود
گر که خود بر فرش دیبا می رود
فوج غمزه جابه جا داده قرار
ترک یغمایی به یغما می رود
تا که گیرد فیضی از لعلش مسیح
مرده سان سویش مسیحا می رود
اشک من هرشب به پروین عقد بست
تیر آهم بر ثریا می رود
آن پسر را بر پدر بس فخرهاست
فخر مردم گر به آبا می رود
دل ز کویش می کند عزم سفر
بلبل از گلشن به غوغا می رود
بر سر زلف بتان دل بسته ای
عمرت آشفته به سودا می رود
سر بنه بر درگه شاه نجف
کار درویشانا به مولا می رود
لعل دارد از لب تو آب و رنگ
در ز چشم ما به دریا می رود
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş