شمارهٔ ۳۹۹
ن ناصر بخارایی
0
Altın Yaprak
غم دنیا چه خوری تا خوردت رنج و غمش
جام جم نوش و فراموش بکن ملک جمش
خاک شو بر در میخانه که باب کرم است
آب کرمست که خوانند کلید کرمش
بنده پیر مغانم که چو ما رندان را
آبرویی است در آن کوی ز خاک قدمش
خدمت دختر رز به که ردان داشته اند
که چو تو زاهد هشیار بود صد خدمش
در شگفتم ز مغنی که به نی ساخته است
مار را همدم خود کرده به افسون دمش
تا پس پرده دل ما نخورد غصه دهر
پرده دل بگشاید ز دم زیر و بمش
ناصر آن نیست که از فتنه سپر اندازد
عاشق آن است که سازند به رندی علمش
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş