شمارهٔ ۴۰
آ آشفتهٔ شیرازی
0
Altın Yaprak
مطرب به رقص آورده ای آن لعبت طناز را
گو زهره بشکن در فلک از رشک امشب ساز را
در بزم اگر تو شاهدی زاهد گذارد زاهدی
آری برقص از بی خودی صوفی شاهدباز را
بینند گر آهو بچین از تیر صیدش می کنند
در چین و موی او ببین آهوی تیرانداز را
من عاشق آن مهوشم مفتون موی دلکشم
عاشق که رسوا می شود پنهان ندارد راز را
آمد به باغ آن گل بدن با نغمه صوت حسن
ای گل تو بگریز از چمن بلبل مکش آواز را
بر تربتم روزی بیا از عشق برگو ماجرا
بشنو زهر بندم جدا چون نی همین آواز را
چون شهد ریزد در آن دو لب آشفته نبود بس عجب
خواند اگر کان شکر کس بعد از این شیراز را
دارد عجایب ها بسی این عشق سحانگیز ما
صعوه به جنگل می درد در دشت او شهباز را
من صید پر بشکسته ام در دام عشقت خسته ام
چون بند بر پا بسته ام امکان کجا پرواز را
در عشقت ای پیمان گسل از گریه کی گردم کسل
شب تا سحر با خون دل بیرون کنم غماز را
ای شهسوار لافتی در دام نفسم مبتلا
بر دفع سحر مفتری بگشا کف اعجاز را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş