شمارهٔ ۵۳۷
آ آشفتهٔ شیرازی
0
Altın Yaprak
به خود پیرایه چون آن سرو سیم اندام می بندد
به سوری سنبل و بر ماه مشک خام می بندد
بنامیزد از این مشاطه نازم باغبانی را
که بر مه غالیه سایه به گل بادام می بندد
نماید در دل شب صبح صادق را زهر جانب
به روی روز روشن بامدادان شام می بندد
لب تو باده خلر دو چشمت ماه را ساغر
که بر می نشیه یا خود باده را بر جام می بندد
حذر زآن غمزه کافر فغان زآن چشم افسونگر
که بیخ کفر می سوزد در اسلام می بندد
بنازم آهوی مردم شکار چشم مستت را
که خلقی را به مویی می کشد در دام می بندد
بتی دارم که دارد کعبه و بتخانه را توام
ره کعبه زده در بر رخ اصنام می بندد
کمیت فکر آشفته ز تک افتاده در وصفش
که از رفعت گذر بر طارم اوهام می بندد
علی آن پرده دار سر که دست حق بود دستش
که هم آغاز بگشوده است و هم انجام می بندد
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş