شمارهٔ ۶۷۳
آ آشفتهٔ شیرازی
0
Altın Yaprak
با تف عشق ما در افتادیم
شمع وش شعله بر سر افتادیم
بارها داده سر در این سودا
با سر نو به او در افتادیم
هفت دریای عشق را گشتیم
رسته زین یک به دیگر افتادیم
در خرابات عمرها خوش بود
آخر عمر خوش تر افتادیم
چه عجب دامن ار به می آلود
چون به میخانه با سر افتادیم
چون به غربت گرفته جا جانان
ما هم از خانمان در افتادیم
طوس را ما به پارس بگزیدیم
داده دل پیش دلبر افتادیم
چون تجلی طور اینجا بود
ارنی گو بر او در افتادیم
لیل مظلم بدیم و ماه شدیم
ذره بودیم چون خور افتادیم
رند مست و خراب آشفته
زلف او را به چنبر افتادیم
بی سر و پا رسیده بر در شاه
در خور تاج و افسر افتادیم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş