شمارهٔ ۷۷۱
آ آشفتهٔ شیرازی
0
Altın Yaprak
زد هجر بصبح وصال فالم
خور داد نشان از آن جمالم
خورشید اگر بخانه باشد
اختر چه غم است ازو بالم
سودای جمال آن پری روی
هم خواب ببرد و هم خیالم
هر روز زفرقت تو سالی است
چون است فراق تو بسالم
عناب لبت ببزم بوسید
خون خورد زعذر بدسگالم
مستقبل و ماضیم چه پرسی
بر وصل کنون خوش است حالم
زآیینه زدود آب می رنگ
شادی برهاند از ملالم
گر شکوه ای از فراق او رفت
الحمد که شاهد وصالم
سیراب شدم زلعل نوشش
ای خضر چه میدهی زلالم
بر درد دل احتمال درمان
گفتند و نبود احتمالم
الا که بگیرم آن سر زلف
در شام فراق بر تو نالم
آشفته سگ در علی شو
تا فخر کنی به اهل عالم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş