شمارهٔ ۸۸۹
آ آشفتهٔ شیرازی
0
Altın Yaprak
با کثرت رقیب کنم خلوت انجمن
تا با زبان دل بتو گویم دمی سخن
رویین تنان که از اثر زخم سالمند
دارند بیم از مژه ی یار سیمتن
وران دشت عشق همه پیل افکنند
آهوی این دیار کشند شیر در رسن
صرصر بود مسخر پشه در این هوا
برقست هارب از خس و از خار انجمن
من رشک میبرم که صبا داشت تو بتو
یعقوب زنده گشت از آن بوی پیرهن
لیلی عبث مخواه تو مجنون ازین حشم
سلمی مجوی بیهده در ربع و بر دمن
همخانه با تو لیلی و تو کو بکو دوان
تو در سفر بغربت و او با تو در وطن
کی چشم نور خویش شناسد بمرتبت
یا تن تمیز روح کجا داده در بدن
بلبل ترانه سنج بگلهای بوستان
آشفته بذله گوی حسین آمد و حسن
تا پرده برگرفته ای ایشاخ گل بباغ
گلشن تمام چشم شد از شاخ نسترن
یار نبی زطلعت او بود بیخبر
نادیده اش اویس صفت گفت درین
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş