شمارهٔ ۹۰۰
آ آشفتهٔ شیرازی
0
Altın Yaprak
رقیب کرده به باغ تو عزم گردیدن
بود نظاره گلچین برای گلچیدن
میان بلبل و گلچین از آن بود غوغا
که این به غارت و او از برای گل دیدن
اگر چه گفت سخن چین حدیثی از دهنت
ولی به هیچ نباید ز دوست رنجیدن
رسید موکب سلطان عشق عقل بنه
بساط کهنه بباید ز خانه برچیدن
جناب عشق بلند است ای حکیم برو
کجا به وهم توان این قیاس سنجیدن
به غیر خار نیاید به زیر پهلویم
روم به بستر چون بی تو بهر خسبیدن
ز دام تو نتواند گریخت آشفته
که مرغ بسته نیارد ز جای جنبیدن
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş