شمارهٔ ۹۲۷
آ آشفتهٔ شیرازی
0
Altın Yaprak
ای خسروان صورت رحمی به این گدایان
تا جامه خانه دارید رحمی به بی قبایان
منشان به دل رقیبان در کعبه بت نگنجد
انسان به دیده بنشان بگذر ز ناسزایان
خوردی چو خون عشاق مگذار کشتن غیر
بر ما رواست این کار بگذر ز ناروایان
برگ طرب بود می از نی نا بزن هی
برگ و نوا بیارید بر خیل بی نوایان
از زاهدان مپرسید اسرار حق شناسی
بیگانگان چه دانند احوال آشنایان
آتشکده برافروز زآن طلعت جهان سوز
تا بر تو سجده آرند در پارس پارسایان
بر بندگان مسکین این خسروان ببخشند
یاد از خدا نیارند این خیل خودستایان
ما دردمند عشقیم درمان ما بود وصل
رحم ای طبیب آخر بر درد بی دوایان
آشفته عندلیبان بر گل همه نواسنج
ما هم به مدح حیدر گشته غزل سرایان
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş