شمارهٔ ۹۵ - قطعه هزلیه
ع عسجدی مروزی
0
Altın Yaprak
چو کودک سر فرود آرد به حجره بر سر حمدان
چنان گردد که پندارم سماروغ است یا جله
درآویزم حمایل وار یکسر خویشتن را زو
به گرد گردن و پشتش کنم آغوش چون بخله
همی چینم همی کوشم به دندان با زنخدانش
همی پیچد غلام از رنج و با او می زنم کله
فراز گنبد سیمینش بنشینم به کام دل
ز زر و سیم گنبد را به کام او دهم غله
بجنبانم قلم چندان در آن دو گنبد سیمین
که سیماب از سر حمدان فرو ریزد در آن شوله
برافشانم خدو آلوده چله در شکاف او
چو پستان مادر اندر کام بچه خرد در چله
چو آید زو برون حمدان بدان ماند سر سرخش
که از بینی سقلابی فرود آید همی خله
نه دام اما مدام سرخ پر کرده صراحی ها
نه تله بلکه حجره خوش بساط او کنده با پله
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş