شمارهٔ ۱۰
ح حکیم سبزواری
0
Altın Yaprak
تا جان بتن آید بیا احوالپرس این خسته را
تا دل گشاید برگشا آن پسته لب بسته را
آن سبزه نورسته را تا دیدمی رستم زدین
پیوسته خواهم سجده کردآن ابروی پیوسته را
گرسوی مرغانم رهاسازدزدام از مهرنیست
ازرشک پرخواهدکشد این بال و پربشکسته را
اززهد و تقوی مشکلم نگشود ومشکل میفروش
بستاندوجامی دهداین صبحه بگسسته را
هرکیش و فن آموختم هر مشکلی کاندوختم
سیلاب عشق آمد ببرد آن خوانده و دانسته را
کالای دارایی کل جز در لباس فقر نیست
پیوند باشد با خدا درویش از خود رسته را
پایین ترین مأوا بود اسرار فرق فرقدان
از کاخ جان برخواسته برخاک او بنشسته را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş