شمارهٔ ۱۰۴
ح حکیم سبزواری
0
Altın Yaprak
در دام خود کی افکند صیاد عشق اهل هوس
آری ندیده دیده شاهین کند صید مگس
نی سودی اندر پیشه ها نی حاصلی ز اندیشه ها
عشقی به روی کار بر حق سخن اینست و بس
ای دلبر بی مهر من بی مهر رویت ذره سان
سرگشته و بیچاره ام ای چاره ام فریاد رس
مردیم در کنج قفس وز گردش وارون چرخ
صد رخنه در دل هست و نیست یک رخنه در این قفس
رسمی است میگیرد عسس در هر دیاری مست را
لیکن به ملک عاشقی این مست می گیرد عسس
نبود عجب کاید نفس با آن که کشتی صدرهم
تا سوی دل بویت برد از سینه می آید نفس
ای باغبان چون ساختی گل را جدا از عندلیب
باری نسازد همنشین با نوگلم هر خار و خس
سر در گریبان کرده ام با خویش باشد سر من
تا از دلم افشا کنم کو محرم اسرار کس
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş