شمارهٔ ۱۹
ح حکیم سبزواری
0
Altın Yaprak
گر پریشان حالم او داند لسان حال را
ورچو سوسن لالم او داند زبان لال را
گرچه بامت بس بلند و بی پر و بالیم ما
همتی کان شمع رویت سوخت پر و بال را
ای امیر کاروان کاندیشه ما نبودت
یک نظر هم میرسد افتاده در دنبال را
سنگی از طفلی نیامد بر سر ما در جنون
چرخ در دوران ما افسرده کرد اطفال را
نغمه ام زاری دل شربم ز خوناب جگر
بین ببزم کامرانی باده قوال را
عمر بگذشت و نگاهی بر من مسکین نکرد
جان من آخر نه انجامی بود اهمال را
هرچه پیش آید زیار اسرار نبود شکوه
سوی ما نبود گذاری طایر اقبال را
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş