پادشاهی بود عالم زان او هفت کشور جمله در فرمان او بود در فرماندهی اسکندری قاف تا قاف جهانش لشگری…
چو سنگ و آهن افتادند درکار زهر دو آتشی آمد پدیدار درآمد سوخته کز سوز می زیست زبان بگشاد آتش گفت هین کیست…
یکی پرسید ازان مجنون که تب داشت که تب می گیردت مجنون عجب داشت جوابش داد آن شوریده مجنون که گر میرم کراگیرد تب اکنون
عروسی خواست مردی چون نگاری بمهر خود ندیدش برقراری چو آن شوهر بمهر خود ندیدش نشان دختر بخرد ندیدش…
کسی پرسید از ابلیس کای شوم چو ملعونی خویشت گشت معلوم چرا لعنت چنین در جان نهادی چو گنجی در دلش پنهان نهادی…
چو بوالفضل حسن در نزع افتاد یکی گفتش که ای شرع از تو آباد چو برهد یوسف جان تو از چاه فلان جایی کنیمت دفن آنگاه…
شبی در خواب دید آن مرد بیدار که ناگه بایزید آمد پدیدار بدو گفتا که ای شیخ زمانه چه گفتی با خداوند یگانه…
چو در نزع اوفتاد آن پیر بسطام بیاران گفت کای قوم نکوکام یکی زنار آریدم هم اکنون که تا بر بندد این مسکین مجنون…
چو غالب گشت بر بهلول سوداش ز بیده داد بریانی و حلواش نشست و شاد می خورد آن یکی گفت که می ندهی کسی را او برآشفت…
چنین نقلست کز آحاد امت گروهی را کند بی بهره رحمت خطاب آید که ایشان را هم اکنون سوی دوزخ برید آغشته در خون…
یکی دیوانه بود از اهل رازی نکردی هیچ جز تنها نمازی کسی آورد بسیاری شفاعت که تا آمد بجمعه در جماعت…
بدام افتاد روباهی سحرگاه بروبه بازی اندیشید در راه که گر صیاد بیند همچنینم دهد حالی بگازر پوستینم…
مگر سفیان ثوری چون جوان بود ز کوژی قامت او چون کمان بود یکی گفت ای امام آن جهانی چرا پشتت دو تا شد در جوانی…
در آن ویرانه شد محمود یک روز یکی دیوانه ای را دید پر سوز کلاهی از نمد بر سر نهاده بد و نیک جهان بر در نهاده…
مگر شد سنجر پاکیزه اوصاف بخلوة پیش رکن الدین اکاف زبان بگشاد شیخ و گفت آنگاه کزین شاهی نیاید ننگت ای شاه…
a mostrar 15 de 1.000+