(۱۰) حکایت دیوانه و نماز جمعه
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
یکی دیوانه بود از اهل رازی
نکردی هیچ جز تنها نمازی
کسی آورد بسیاری شفاعت
که تا آمد بجمعه در جماعت
امام القصه چون برداشت آواز
همی آن غر نبیدن کرد آغاز
کسی بعد از نماز از وی بپرسید
که جانت در نماز از حق نترسید
که بانگ گاو کردی بر سر جمع
سرت باید بریدن چون سر شمع
چنین گفت او کامامم پیشوا بود
بدو چون اقتدای من روا بود
چو در الحمد گاوی می خرید او
ز من هم بانگ گاوی می شنید او
چو او را پیش رو کردم بهر چیز
هر آنچ او می کند من می کنم نیز
کسی پیش خطیب آمد بتعجیل
سؤالش کرد ازان حالت بتفصیل
خطیبش گفت چون تکبیر بستم
دهی ملکست جایی دور دستم
چو در الحمد خواندن کردم آغاز
بخاطر اندر آمد گاو ده باز
ندارم گاو گاوی می خریدم
که از پس بانگ گاوی می شنیدم
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş