(۱۰) حکایت سلطان محمود با دیوانه
ع عطار نیشابوری
0
Altın Yaprak
در آن ویرانه شد محمود یک روز
یکی دیوانه ای را دید پر سوز
کلاهی از نمد بر سر نهاده
بد و نیک جهان بر در نهاده
بر او چون فرود آمد زمانی
تو گفتی داشت اندوه جهانی
نه یک لحظه سوی سلطان نظر کرد
نه از اندوه خود یک دم گذر کرد
شهش گفتا که چه اندوه داری
که گویی بر دلت صد کوه داری
زبان بگشاد مرد از پرده راز
که ای پرورده در صد پرده ناز
گرت هم زین نمد بودی کلاهی
ترا بودی درین اندوه راهی
ولیکن در میان پادشایی
چه دانی سختی و درد جدایی
که مومی با عسل خفته به صد ناز
نه از آتش خبر دارد نه از گاز
ولی هرگه که از وی شمع سازند
ز سوز ش روشنی جمع سازند
چو اشک از آتش آید افسر او
بداند آنچه آید بر سر او
تو هم این دم نه ای از خویش آگاه
ولی آن دم که برگیرندت از راه
به هر یک یک نفس روشن بدانی
که مرده بوده ای در زندگانی
Bu şiiri puanla
Henüz puan verilmemiş